تبليغاتX
...به سوی فردا
...به سوی فردا

تابستون کوتاهه --- من و تو می تونیم پیش هم بمونیم

خداحافظی

سلام بچه ها--شاید این آخرین سلامی باشه که دارم به شما عرض می کنم.

راستش...می خواستم بگم یه مدتی نمی خوام آپ کنم...نمی دونم چرا؟؟

ولی الان آرزو می کنم اصلا ای کاش این وبلاگ رو باز نمی کردم.

چیزهایی هست که نمی دانم...

اصلا نمی دونم اون روز(۱۶ اسفند) با چه هدفی این وبلاگو باز کردم. شاید تقصیر خودم بوده---یه کمی از مسیر وبلاگ نویسی دور شدم.

اما از همه دوسسای خوبم درخواست دارم::اگه نظری داشتین حتما برام بنویسین...من این وبلاگ رو حذف نمی کنم...چون توش دوستای زیادی پیدا کردم(فرشاد-حسین مرسلی-مهیار و ...) شاید یه روزی دوباره بیام ادامه بدم....

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

...............................................................................

باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

...........................................................................

اما...اما...

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.

در رگها نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم داد:ای سبدهاتان پر خواب!

                                      سیب آوردم-سیب سرخ خورشید

...............................................................................................

آه...

سهم من این است

سهم من این است

سهم من

آسمانی است که آویختن پرده ای ان را از من می گیرد

سهم من پائین رفتن از یک پله متروک است.

..................................................................................

پس فعلا خدافظ-----------ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

نوشته شده توسط احسان صادقی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 | موضوع:
onLoad and onUnload Example

...به سوی فردا